» داستان

-

New Sms | Payamak 94

امروز سه شنبه , ۳ مرداد , ۱۳۹۶ شما در اس ام اس جدید | پیامک 94 هستید.

خوش آمدید

داستان کوتاه پند آموز جدید و زیبا چوپان و بز

www.smsja.ir

books

چوپان بیچاره خودش را کشت که آن بز چالاک از آن جوی آب بپرد نشد که نشد. او می‌دانست پریدن این بز از جوی آب همان و پریدن یک گله گوسفند و بز به دنبال آن همان…

عرض جوی آب قدری نبود که حیوانی چون نتواند از آن بگذرد… نه چوبی که بر تن و بدنش می‌زد سودی بخشید و نه فریادهای چوپان بخت برگشته!

پیرمرد دنیا دیده‌ای از آن جا می‌گذشت وقتی ماجرا را دید پیش آمد و گفت من چاره کار را می‌دانم.

داستان های طنز کوتاه و خنده دار جدید

www.smsja.ir

story_dastan_smsja.ir_

داستان کوتاه اول : جایزه عجیب

ﺑﭽﻪ ای ﺍﻭﻝ ﺍﺑﺘﺪﺍﯾﯽ ﻣﻌﺪﻟﺶ ﺑﯿﺴﺖ ﻣﯿﺸﻪ ﺑﺎﺑﺎﺵ ﻣﯿﮕﻪ ﻭﺍﺳﺖ ﮐﯿﻒ ﺑﺨﺮﻡ ؟ ﻣﯿﮕﻪ ﻧﻪ ﺗﻮﭖ ﺗﻨﯿﺲ ﻣﯿﺨﻮﺍﻡ …

ﺗﺎ ﭘﻨﺠﻢ ﺍﺑﺘﺪﺍﯾﯽ ﻣﻌﺪﻟﺶ ﺑﯿﺴﺖ ﻣﯿﺸﺪﻩ و ﻫﺮﺑﺎﺭ ﺑﺎﺑﺎﺵ ﻣﯿﺨﻮﺍﺳﺘﻪ ﻭﺍﺳﺶ ﺟﺎﯾﺰﻩ ﺧﻮﺏ ﺑﺨﺮﻩ ولی ﻣﯿﮕﻔﺖ ﻧﻪ ﻣﻦ ﺗﻮﭖ ﺗﻨﯿﺲ ﻣﯿﺨﻮﺍﻡ ؛ ﺑﺎﺑﺎﺵ ﻣﯿﮕﻪ ﻭﺍﺳﻪ ﭼﯽ ﺗﻮ ﻫﻤﺶ ﺗﻮﭖ ﺗﻨﯿﺲ ﻣﯿﺨﻮﺍﯼ ؟؟؟

بچهه ﻣﯿﮕﻪ ﺑﻌﺪﺍ ﻣﯿﮕﻢ ﻣﯿﻔﻬﻤﯽ …
خلاصه ﺩیپلمشو ﺑﺎ ﻣﻌﺪﻝ ﺑﺎﻻ ﻣﯿﮕﯿﺮﻩ و بازم ﺑﺎﺑﺎﺵ ﻣﯿﮕﻪ ﻭﺍﺳﺖ ﻣﻮﺗﻮﺭ ﺑﺨﺮﻡ ؟ ﻣﯿﮕﻪ ﻧﻪ ﺗﻮﭖ ﺗﻨﯿﺲ ﻣﯿﺨﻮﺍﻡ ! ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ ﻗﺒﻮﻝ ﻣﯿﺸﻪ ﺑﺎﺑﺎﺵ ﻣﯿﮕﻪ ﻭﺍﺳﺖ ﻣﺎﺷﯿﻦ ﺑﺨﺮﻡ ؟ ﻣﯿﮕﻪ ﻧﻪ ﺗﻮﭖ ﺗﻨﯿﺲ ﻣﯿﺨﻮﺍﻡ ! باباش دوباره ﻣﯿﭙﺮﺳﻪ آخه ﺍﯾﻨﻬﻤﻪ ﺗﻮﭖ ﺗﻨﯿﺲ ﺑﻪ ﭼﻪ ﺩﺭﺩﺕ ﻣﯿﺨﻮﺭﻩ ؟؟؟ ﻣﯿﮕﻪ ﺑﻌﺪﺍ ﻣﯿﮕﻢ …

داستان کوتاه و پند آموز قضاوت و دزدی

www.smsja.ir

books

مردی صبح از خواب بیدار شد و دید تبرش ناپدید شده.
شک کرد که همسایه اش آن را دزدیده باشد، برای همین تمام روز او را زیر نظرگرفت.

متوجه شد که همسایه اش در دزدی مهارت دارد، مثل یک دزد راه می رود، مثل دزدی که می خواهد چیزی را پنهان کند، پچ پچ می کند …

آن قدر از شکش مطمئن شد که تصمیم گرفت به خانه برگردد، لباسش را عوض کند، نزد قاضی برود و شکایت کند.

۲ داستان کوتاه پند آموز زیبا و جدید دی ماه ۹۲

www.smsja.ir

doctor-smsja.ir_

پیرمردی در حالیکه کودک را در آغوش داشت با سرعت وارد بیمارستان
شد و به پرستار گفت:
خواهش می کنم به داد این بچه برسید، ماشین بهش زد و فرار کرد…

پرستار:این بچه نیاز به عمل داره باید پولشو پرداخت کنید.

پیرمرد:اما من پولی ندارم پدر و مادر این بچه رو هم نمی شناسم.
خواهش می کنم عملش کنید من پول و تا شب براتون میارم…

پرستار:با دکتری که قراره بچه رو عمل کنه صحبت کنید.

اما دکتر بدون اینکه نگاهی به کودک بیندازد
گفت:این قانون بیمارستانه.باید پول قبل از عمل
پرداخت بشه…

داستان کوتاه و پند آموز و زیبای بهشت و جهنم

www.smsja.ir

stories-haven-smsja.ir_

فردی از پروردگار درخواست نمود تا به او بهشت و جهنم را نشان دهد و خداوند پذیرفت .

او را وارد اتاقی نمود که جمعی از مردم در اطراف یک دیگ بزرگ غذا نشسته بودند .
همه گرسنه،نا امید و در عذاب بودند.
هرکدام قاشقی داشت که به دیگ میرسید ولی دسته قاشقها بلند تر از بازوی آنها بود،بطوریکه نمیتوانستند قاشق را به دهانشان برسانند!
عذاب انها وحشتناک بود.

آنگاه خداوند گفت : اکنون بهشت را به تو نشان میدهم…

داستان زیبای کلوچه و بخشش در فرودگاه

www.smsja.ir

زن جوانی بسته‌ای کلوچه و کتابی خرید و روی نیمکتی در قسمت ویژه فرودگاه نشست که استراحت و مطالعه کند تا نوبت پروازش برسد .

در کنار او مردی نیز نشسته بود که مشغول خواندن مجله بود.
وقتی او اولین کلوچه‌اش را برداشت، مرد نیز یک کلوچه برداشت.

در این هنگام احساس خشمی به زن دست داد، اما هیچ نگفت فقط با خود فکر کرد: عجب رویی داره …..

داستان کوتاه مهندس برق , میکانیک , شیمی و کامپیوتر

www.smsja.ir

چهار تا مهندس برق، مکانیک، شیمی و کامپیوتر با یه ماشین در حال مسافرت بودن که یهو ماشین خراب میشه. خاموش میکنه و دیگه هر چی استارت میزنن روشن نمیشه.
میگن آخه یعنی چی شده؟
مهندس برقه میگه:

داستان کوتاه جدید خنده دار دو روانی در تیمارستان

www.smsja.ir

funny-sms

فرهاد و اصغر هر دو بیمار یک آسایشگاه روانى بودند. یک روز همینطور که

در کنار استخر قدم مى زدند فرهاد ناگهان خود را به قسمت عمیق استخر

انداخت و به زیر آب فرو رفت.

اصغر فوراً به داخل استخر پرید و خود را در کف استخر به فرهاد رساند و او

را از آب بیرون کشید.

وقتى دکتر آسایشگاه از این اقدام قهرمانانه اصغر آگاه شد، تصمیم گرفت که او

را از آسایشگاه مرخص کند.

داستان کوتاه طوطی سخن گو و صاحبش

www.smsja.ir

خانمی یک طوطی خرید. اما روز بعد آن را به مغازه پرنده فروشی برگرداند.

او به صاحب مغازه گفت این پرنده صحبت نمی کند.
صاحب مغازه گفت:«آیا در قفسش آینه ای هست؟ طوطی ها عاشق آینه هستند. آنها با تصویرشان در آینه شروع به صحبت می کنند.»

آن خانم یک آینه خرید و رفت .
روز بعد باز آن خانم برگشت و به پرنده فروش گفت طوطی هنوز صحبت نمی کند.

صاحب مغازه پرسید:«نردبان چه؟ آیا در قفسش نردبانی هست؟ طوطی ها عاشق نردبان هستند.»

آن خانم یک نردبان خرید و رفت .اما روز بعد باز هم آن خانم نزد پرنده فروش رفت…

داستان کوتاه جدید ” تلفن رییس “

www.smsja.ir

روزی رییس یک شرکت بزرگ به دلیل یک مشکل اساسی در رابطه با یکی از کامپیوترهای اصلی مجبور شد با منزل یکی از کارمندانش تماس بگیرد.
بنابراین، شماره منزل او را گرفت.

کودکی به تلفن جواب داد و نجوا کنان گفت: «سلام»

رییس پرسید: «بابا خونس؟»

صدای کوچک نجواکنان گفت: «بله»

ـ می تونم با او صحبت کنم؟

کودکی خیلی آهسته گفت: «نه»

رییس که خیلی متعجب شده بود و می خواست هر چه سریع تر با یک بزرگسال صحبت
کند، گفت: «مامانت اونجاس؟»

ـ بله

ـ می تونم با او صحبت کنم؟.

صفحه 1 از 212