» داستان پند آموز

-

New Sms | Payamak 94

امروز سه شنبه , ۴ مهر , ۱۳۹۶ شما در اس ام اس جدید | پیامک 94 هستید.

خوش آمدید

داستان کوتاه پند آموز جدید و زیبا چوپان و بز

www.smsja.ir

books

چوپان بیچاره خودش را کشت که آن بز چالاک از آن جوی آب بپرد نشد که نشد. او می‌دانست پریدن این بز از جوی آب همان و پریدن یک گله گوسفند و بز به دنبال آن همان…

عرض جوی آب قدری نبود که حیوانی چون نتواند از آن بگذرد… نه چوبی که بر تن و بدنش می‌زد سودی بخشید و نه فریادهای چوپان بخت برگشته!

پیرمرد دنیا دیده‌ای از آن جا می‌گذشت وقتی ماجرا را دید پیش آمد و گفت من چاره کار را می‌دانم.

داستان کوتاه و پند آموز قضاوت و دزدی

www.smsja.ir

books

مردی صبح از خواب بیدار شد و دید تبرش ناپدید شده.
شک کرد که همسایه اش آن را دزدیده باشد، برای همین تمام روز او را زیر نظرگرفت.

متوجه شد که همسایه اش در دزدی مهارت دارد، مثل یک دزد راه می رود، مثل دزدی که می خواهد چیزی را پنهان کند، پچ پچ می کند …

آن قدر از شکش مطمئن شد که تصمیم گرفت به خانه برگردد، لباسش را عوض کند، نزد قاضی برود و شکایت کند.

۲ داستان کوتاه پند آموز زیبا و جدید دی ماه ۹۲

www.smsja.ir

doctor-smsja.ir_

پیرمردی در حالیکه کودک را در آغوش داشت با سرعت وارد بیمارستان
شد و به پرستار گفت:
خواهش می کنم به داد این بچه برسید، ماشین بهش زد و فرار کرد…

پرستار:این بچه نیاز به عمل داره باید پولشو پرداخت کنید.

پیرمرد:اما من پولی ندارم پدر و مادر این بچه رو هم نمی شناسم.
خواهش می کنم عملش کنید من پول و تا شب براتون میارم…

پرستار:با دکتری که قراره بچه رو عمل کنه صحبت کنید.

اما دکتر بدون اینکه نگاهی به کودک بیندازد
گفت:این قانون بیمارستانه.باید پول قبل از عمل
پرداخت بشه…

داستان کوتاه و پند آموز و زیبای بهشت و جهنم

www.smsja.ir

stories-haven-smsja.ir_

فردی از پروردگار درخواست نمود تا به او بهشت و جهنم را نشان دهد و خداوند پذیرفت .

او را وارد اتاقی نمود که جمعی از مردم در اطراف یک دیگ بزرگ غذا نشسته بودند .
همه گرسنه،نا امید و در عذاب بودند.
هرکدام قاشقی داشت که به دیگ میرسید ولی دسته قاشقها بلند تر از بازوی آنها بود،بطوریکه نمیتوانستند قاشق را به دهانشان برسانند!
عذاب انها وحشتناک بود.

آنگاه خداوند گفت : اکنون بهشت را به تو نشان میدهم…

داستان زیبای کلوچه و بخشش در فرودگاه

www.smsja.ir

زن جوانی بسته‌ای کلوچه و کتابی خرید و روی نیمکتی در قسمت ویژه فرودگاه نشست که استراحت و مطالعه کند تا نوبت پروازش برسد .

در کنار او مردی نیز نشسته بود که مشغول خواندن مجله بود.
وقتی او اولین کلوچه‌اش را برداشت، مرد نیز یک کلوچه برداشت.

در این هنگام احساس خشمی به زن دست داد، اما هیچ نگفت فقط با خود فکر کرد: عجب رویی داره …..

داستان پند آموز شیوانا و پیرمرد فقیر و بیمار

www.smsja.ir

مرد جوانی پدر پیرش مریض شد.
چون وضع بیماری پیرمرد شدت گرفت او را در گوشه جاده ای رها کرد و از آنجا دور شد.
پیرمرد ساعت ها کنار جاده افتاده بود و به زحمت نفس های آخرش را می کشید.
رهگذران از ترس واگیرداشتن بیماری و فرار از دردسر روی خود را به سمت دیگری می چرخاندند و بی اعتنا به پیرمرد ….
نالان راه خود را می گرفتند و می رفتند. …